مادر شهید رضا فروتن

پاسدارشهیدرضافروتن

این نوجوان شهید گیلان زمین را شاید کمتر کسی بشناسد، اما گویا در آسمان ها یکی از شناخته شده ترین مردان کوچک نام گرفته است. این دلنوشته ی ارزشمند که در وصف این بزرگ مرد کوچک مکتوب گردید را با افتخار تقدیم شما می نمائیم:

💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠

وقتی به چهره مهربان،

و صمیمی اش،

نظاره می کنم،

بی درنگ،

واژه صبورِ دُردی کش،

برایم معنا می شود…

تنها یک پسر داشت،

که گلِ سر سبد خانواده بود،

هم جمال داشت،

و هم کمال…

با هوش بود،

و پای درس و مطالعه…

مسجدی بود،

و اهل دیانت…

رُحَماءُ بَيْنَهُمْ بود،

و أَشِدَّاءُ عَلَي الْكُفَّار…

راستگو بود،

و دلرحم…

شوخ طبع بود،

اما مردم آزار نبود…

اهل ریا نبود،

و دور بود از جمع…

یازده ساله بود،

یعنی چهار سال قبل از سن تکلیفش،

که نماز و روزه‌اش ترک نشد…

حتی نسبت به روزه‌های مستحبی هم،

مقید بود،

و این در صورتی بود که،

مراقبت داشت تا اطرافیانش،

متوجه روزه دار بودنش نشوند،

و افطارش را هم بی سر و صدا…

از آن هنگام،

که به تاریخ دوازدهم فروردین ماه چهل و هشت،

متولد شد،

زحمتی برای والدینش نداشت،

و بی دردسر،

رشد کرد،

تا چهارده سالگی…

و دیگر،

میل به زندگی،

در رفاه و شهر را،

نداشت،

و در همان زمان بود که،

دلش،

همرنگ چشمانش شد،

و عطر سماء،

مشام جانش را پر کرد…

آهنگ عرش نمود،

و علیرغم سن و سال کمش،

با هر سختی، مشکلات و شرایط خاصی که بود،

عازم جبهه ها شد…

#آه

#اوکجاوماکجا

رزق و روزی اش را،

از سوی ساکنان ملکوت،

در جبهه های غرب،

رقم زدند…

و تقدیرش را،

به نحوی قلم زدند،

تا در صف رزمندگان شیردل،

و خط شکنِ لشگر ویژه شهدا،

به فرماندهیِ سردار شهید محمود کاوه،

در آید…

و به قدری،

علاقه مند به فرمانده عارف، متقی، مدبر، دلاور، و آسمانی اش بود،

که می گفت:

مرا با عنوان “رضا کاوه” خطابم کنید…

#بغض

آن صبحی که،

راهیِ سفر عاشورایی،

و سرنوشت سازش شد،

اگر چه صاحب روح و قلبی بزرگ،

اما به ظاهر،

ریز نقش جلوه می نمود،

و هنوز،

آثار نوجوانی،

در وی مشهود بود…

و هر باری که به دیار خود،

باز می گشت،

متوجه تغییرات ظاهریِ قد و قامت رعنایش،

می شدند…

#آه

سه سال متوالی،

در سرزمین های نور،

به دور از خانواده،

شب و روزها را،

یا به مناجات،

و یا به رزم و جهاد،

سپری نمود،

تا روز موعود،

فرا رسید،

و شب فراق،

پایان گرفت…

دستانی از عالم بالا،

رضا را صید نمود،

و خاک حاج عمران،

محل عروجش،

و جنت الاعلی،

جایگاه ابدی اش گشت…

و آن روز رهایی جان از تنش،

در تقویم،

دهم شهریور ماه سال شصت و پنج را،

نشان می دهد…

#آه

و اما پیکرش…

آری،

نه تنها رضا،

بلکه پیکر مطهر تعداد دیگری از شهدا نیز،

بعد از عملیات کربلای دو،

در منطقه،

جا ماند…

و در این سو،

چشمان منتظر مادر بود،

که در انتظار رجعت پرستوی خونین بالش،

به در دوخته شده بود…

عاقبت،

با شنیدن خبر بازگشت پرستوها،

عطر خوش و آشنای فرزند،

دل مادر را روشن نمود،

و در دی ماه سال هفتاد و چهار،

که مصادف بود با ماه مبارک رمضان،

این پیکر رضا،

و همرزمان شهیدش بود،

که در تهران،

رشت،

و لنگرود،

بر روی دستان پر مهر غیور مردان،

و عفیف زنان ایران اسلامی،

همچون آب در رودها،

روان بود…

و حال هنگام تدفین شده بود،

و مادر،

این امانت الهی را،

در حالی به صاحبش،

باز گرداند،

که حجم وجود نازنینش،

به همان اندازه ای بود،

که سی و شش سال پیش،

از خدا،

تحویل گرفته بود…

#آه

و بغضم گرفت،

از آن ساعتی که،

می گفت،

من از مادران شهدای مدافع حرم،

خجالت می کشم،

و دلم می خواست،

که رضا،

می ماند،

و در دفاع از حرم اهل بیت(ع)،

شهید می شد،

چرا که،

پسرم،

در کشور خود،

و در بین دوستان خود،

پیکار کرد،

و پرواز…

اما،

شهیدان عزیز و مظلوم مدافع حرم،

در غربت…

#پاسدارشهیدرضافروتن

مقداد علی پور

متن اختصاصی مکتب وحی استان گیلان

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

دوست دارید به بحث ملحق شوید؟
Feel free to contribute!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *