مقداد علیپور

حسی از خون پاک شهید

مطلبی که امروز تقدیم شما میشه پر از گنج های نایاب و کلام شیرین، شروعش با دلنوشته ای از سید مرتضی آوینی و در ادامه خاطره ای به یاد موندنی از خودم با یک شهید مدافع حرم:

 

💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠

رازِ خون را،

جز شهدا،

در نمی یابند…

راز خون،

در آنجاست،

که محبوب،

خود را به کسی می‌بخشد،

که این راز را دریابد…

و آن کس،

که لذت این سوختن را چشید،

در این ماندن و بودن،

جز ملالت و افسردگی،

هیچ نمی‌یابد…

📝 #شهیدسیدمرتضی‌آوینی

 

✍ امشب،

رضا خاطرهٔ دو سال پیش رو،

بهم یادآوری کرد…

بیستم فرودین ماه سال نود و پنج،

که ساعات پایانیِ حضورمون رو،

در کربلا،

داشتیم سپری می کردیم،

و شب هم،

از نیمه گذشته بود…

منم داغون بودم،

و حال خرابی داشتم…

داشتیم با رضا،

از حرمِ حضرت عباس علیه السلام،

از سمتِ میدونِ مشکِ سابق،

واردِ بین الحرمین می شدیم،

که از سمتِ چپ،

بانگ لبیک یا حسین(ع) بلند شد،

و توجهِ ما رو به خودش جلب کرد…

یه عده ای،

داشتن پیکر شهیدی رو،

که به تازه‌گی در منطقهٔ عملیاتی تکریت،

عروج کرده بود،

از ماشین پیاده می کردن،

تا جهت زیارت و تشییع،

به حرمین شریفین،

 بِبَرند…

با دیدن این صحنه،

دلم هُرّی ریخت…

از همون ابتدا،

به جمعِ کمِ تشییع کنندگان اضافه شدیم،

و زیر تابوت رو گرفتیم..

#آه

یهو دیدم،

که دستام یه جوری شد،

و نگاه که کردم،

متوجه شدم که به خونِ پاکِ شهید،

مزیّن شده…

دیگه حالم،

دستِ خودم نبود…

هوش و حواسم پریده بود،

و متوجه اتفاقت دور و برم نبودم…

حس عجیب و خاصی داشتم،

که تا اون تاریخ،

تجربه اش نکرده بودم…

از حرمِ حضرتِ ساقی،

تا حرم حضرتِ ارباب رو،

نفهمیدم چه جوری اومدم…

هوایی شده بودم،

و تا حالا،

علیرغم اینکه چند تا از دوستام هم،

شهید شده بودن،

اما خونِ مطهر و تازهٔ هیچ شهیدی رو لمس نکرده بودم،

و انگار،

اون رازِ فاش شده،

داشت با من حرف می زد…

همهٔ خواهشم،

این شده بود که منم به این راز،

آگاه بشم،

و خون ناپاکم،

قابل و لایقِ جاری شدن به پای محبوب…

#بغض

و این شد،

که باز هم،

مثل همیشه،

و البته این بار،

با دستانِ آغشته به خونِ پاک پرستویی عاشق،

آستان مقدّسِ ربوبیّت رو،

در قطعه ای از بهشت،

دق الباب کردم،

و از خدا،

مجدداً یگانه آرزوم رو،

مسئلت کردم،

و امیدوار شدم که سال نود و شش رو،

نمی بینم…

و این امیّد،

بی شک امیّد واهی نبود…

و حقیقتاً قرار بر این شد،

که اتفاقات زیبا و خوشی برام رقم بخوره،

و به این مهم،

رجاءِ واثق داشتم…

اما افسوس که باز هم،

با اعمالِ ناپسندم،

این عاقبتِ خوشایند رو،

به تعویق انداختم،

و ان شاءالله که مُلغٰی نشده باشه…

#هعی

و چه تلخ و سخت می‌گذره،

دیدن و درک کردنِ این روزها و شب‌ها،

که نشان از زمینی بودن،

و عدم آسمانی شدنم،

یا بهتر بگم،

بی بها بودنم در نزد ساکنانِ مُلکِ اعظم داره…

😢

🙏 #ادرکناولاتهلکنا

خاطره ای از مقداد علیپور

متن اختصاصی مکتب وحی

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

دوست دارید به بحث ملحق شوید؟
Feel free to contribute!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *