انسان کامل؛سلسله مباحثی پیرامون تعریف انسان کامل در آثار علامه حسن زاده آملی(بخش سوم)

انسان كامل و مرتبه عماء

و اين مرتبه انسان كامل كه مرتبه عمائيه است مضاهى با مرتبه الهيّت است. و اللَّه و الهيّت را معنا كرديد كه دون ذات است؛ يعنى اولين اسمى بود كه ظاهر شده است و در كافى در باب حدوث اسما دو حديث كه يكى خيلى مفصّل بود آمده است كه اولين اسمى كه از ذات غيب الغيوبى حادث شد «اللَّه و تبارك و تعالى» بود و «اللَّه» امام أسماء و امام الائمه بود و قبله كل به شمار مى‏آيد. اين انسان كامل كه مظهر اتمّ اين اسم است مشابه و مضاهى با مرتبه اللَّه و الهيت است و همه اسماى عينى حول محور او در گردشند لذا فرق بين مرتبه عمائى با مرتبه الهى به ربوبيت و مربوبيّت است. مرتبه ربوبيت را در همان مرتبه مذكور داشتيم كه اللَّه را به جهت آن كه جميع اشياى لازمه‏ كلى و جزيى در آن اخذ شده بود كه اسما و صفات نام داشت و اين مرتبه به لحاظ آن كه مظاهر اسما به واسطه آن، به كمالات مناسبشان وصول مى‏يافتند ربوبيت مى‏ناميد و همين «اللَّه» عنوان «رب العالمين» پيدا مى‏كرد و انسان كامل مربوب اين ربّ العالمين است و فرق بين اللَّه و مضاهى او نيز به همين ربوبيت و مربوبيت است. در حديث آمده كه معصوم فرمود: «نزّلونا عن الربوبية فقولوا فيناما شئتم».

ز احمد تا احد يك ميم فرق است‏ جهانى اندر آن يك ميم غرق است‏

و اين ميم همان ميم در اول مربوبيت است كه اگر برداشته شود مربوبيت، ربوبيت مى‏شود؛ يعنى احَد ربوبيت دارد و احمد مربوبيت. شما كه ان‏شاءاللَّه اهل دعا و قرآن هستيد- و ان‏شاءاللَّه هستيد- آن توقيع شريف حضرت بقيةاللَّه در ماه رجب را تلاوت مى‏كنيد كه ابوجعفر محمدبن عثمان بن سعيد از حضرتش نقل كرد كه:

بسم‏اللَّه الرحمن الرحيم ادعوا فى كل يوم من أيام الرجب: اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ بِمَعَانِي جَمِيعِ مَا يَدْعُوكَ بِهِ وُلَاةُ أَمْرِكَ‏ الْمَأْمُونُونَ‏ عَلَى سِرِّك‏.[۱]

تا مى‏رسد و در مورد مقامات اين كلمات الهى وجود مى‏فرمايد: «لا فرق بينك و بينها الّا انّهم عبادك و خلقك». به حقيقت بايد گفت اين كتاب شرح قيصرى كه در دست داريم شرح اين توقيع شريف است و گزاف هم نگفتيم و بعضى از بزرگان از پيشينيان آن را شرح نمودند كه نسخه‏اى از آن را بنده دارم و بى ميل نيستم كه با تصحيح و تحقيقى آن را در دست طبع و نشر قرار دهم.

ان‏شاءاللَّه وقتى شرح فصوص را خوانديم معلوم شد كه تمام بيست و هفت فص شرح اين توقيع مبارك از ناحيه مقدسه است و در آن تأمل بفرماييد (و حالا همين پنجشنبه جمعه پس فردا نگاهى بكنيد و تأمل داشته باشيد و عن بصيرةٍ در درس‏ها وارد شويد) وقتى اين ولاة امر را نام مى‏برد مى‏فرمايد فرقى بين آنها و بين خدايشان نيست مگر اين كه آنان بندگان و مخلوقات اويند. قيصرى هم فرمود كه فرقشان به ربوبيت و مربوبيت است. منتها توجّه در عبارت داشته باشيد كه يك وقتى مى‏فرمايد:

«لا فرق بينك و بينها» در بينها ضمير «ها» آورد كه به نظر مى‏رسد بايد ضمير «هم» مى‏آورد كه براى ذوى العقول است ولى ضمير «ها» آورد. و يا اين كه در آيه كريمه‏ «وَ إِذ قالَ رَبُّكَ لِلْمَلائِكَةِ إِنِّى جاعِلٌ فِى الْأَرضِ خَلِيفَةً»[۲] تا مى‏رسد كه‏ «وَعَلَّمَ آدَمَ الأَسْماءَ كُلَّها ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَى المَلائِكَةِ فَقالَ أَنبِئُونِى بِأَسْماءِ هؤُلاءِ»[۳] كه در ملائكه انباء و عَرْض است و در آدم «علّم» و تعليم است و ضمير در مورد اسما گاهى به «ها» است و گاهى به «هم» و ضمير «هم» براى ذوى العقول است و اين با ضمير «ها» چگونه است جاى دقت و تأمل به سزاست. در توقيع مبارك اول «بينها» دارد بعداً «أنّهم» آمده است.

ب: دروس شرح فصوص الحكم قيصرى، ص: ۳۰۷:

خليفة اللَّه به جعل الهى است‏

و اذا علمت هذا … يعنى فرق بين مرتبه عمايى و مرتبه الهى كه مرتبه عمائى مضاهى اوست لذا چنين انسانى خليفةاللَّه است كه در بين اكوان او كون جامع است و اوست كه به صفات مستخلف است وگرنه خليفه نمى‏تواند باشد لذا در لفظ خليفه خيلى تأمل بفرماييد، زيرا اگر عنوان خليفه نباشد انسان به دنبال شناخت او نيست به همين عنوان است كه انسان به دنبال شناخت او مى‏رود كه آن كس كه به صفات مستخلف است كيست؟ حرف دودوتا چهار تا است. يك وقتى مى‏خواهيد با الفاظ بازى كنيد حرفى است، ولى قرآن كريم كتاب صدق محض و نور محض و ميزان و قسط است كه‏ «وَ إِذِ ابْتَلى‏ إِبْراهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِماتٍ فَأَتَمَّهُنَّ»[۴]؛ كلمه «اتمهنّ» قيد كلمات است كه از عهده همه امتحانات بايد برآيد و چون همه آنها را به اتمام رسانده به او فرمود: «قالَ إِنِّى جاعِلُكَ لِلنّاسِ إِماماً»[۵]. در اين موارد هم خداوند به ديگران اجازه جعل نمى‏دهد بلكه با «انّى» جعل را مختص به خود نموده است و ديگرى نمى‏تواند شركت داشته باشد، زيرا شما نهال يك باغتان و حاصل كشتزارتان را به دست هر كسى نمى‏دهيد كه من بندگان و آفريده‏هايم و عالم و كتاب و ناموسم را كه دين من است به دست هر كسى بدهم لذا با تأكيدى اين طورى جعل امامت را به خود نسبت داد. وقتى حضرت ابراهيم عليه السلام عرض كرد كه: «وَمِنْ ذُرِّيَّتِى»[۶]، اين امامت را به ذريه من هم مى‏دهى؟ فرمود عهد من به ظالمين نمى‏رسد آن ذريه‏اى كه ظالمينند عهد به آنها نمى‏رسد و آنها كه شايسته‏اند به آنها مى‏رسد و حضرت بقيةاللَّه كه الآن قطب عالم امكان است از اين ذريه است از نسل حضرت ابراهيم خليل است. پس هر كسى نمى‏تواند وليعهد خدا در كتاب و ناموس و سرّ و دين او باشد بايد كسى باشد كه مورد امتحان قرار گرفته و آن را به اتمام برساند كه‏ «اللَّهُ أَعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسالَتَهُ»[۷]. همين مردم بودند كه تا ديروز هر گوساله پرست سامرى را هم وليعهد خدا مى‏دانستند. اگر بنابراين باشد كه انسان با الفاظ بازى كند هر كسى را وليعهد مى‏دانند ولى ما ميزان و قرآن در دست داريم كه عين برهان و حجت است؛ نه اين كه با الفاظ بازى شود و بر سر هر كسى اسم وليعهد بگذاريم كه تا ديروز مى‏نهادند كه مفاهيم الفاظ را به سخريه گرفته‏اند. در مصباح الانس- كه خداوند بعد از اين كتاب توفيق تدريس و مباحثه آن را عطا فرمايد- هم اين بحث خليفه را به نحو مبسوط مطرح كرده است. در صفحه ۲۲۳ چاپ رحلى آن دارد:

أعظم شروط الخلافة هو العلم بجميع المراتب و بأهليها و حقوقهم و أحكامهم؛ لانّ الخلافة توسّط يقتضي الاخذ من المستخلف عليهم فمهما لم يعلمهم لم يعط الخلافة حقها و ليس للملائكة ذلك بالفعل ….

چنين كسى خليفه است كه بزرگ‏ترين شرط خلافت او آن است كه علم به همه مراتب و اهل آن و احكام و حقوقشان را داشته باشد حالا پيدا كنيد ببينيد اين چنين كسى كيست؟ وانگهى مستخلفِ اين خليفه به چه صفاتى است كه اين خليفه به صفات او باشد.

(قلم جناب ابن فنارى را مى‏بينيد و ديگر اعاظم را لذا نمى‏دانم به چه جهتى دست به قلم مى‏كنند و در حريم اين بزرگان قلم‏فرسايى مى‏كنند اينان دارند خودشان را معرفى مى‏كنند كه از معارف حقه الهى دورند و گرنه اين كتاب‏ها عين منطق و برهان و قرآن است و ما با كسى سر جنگ نداريم) خليفه بايد اين چنين باشد حالا اگر كسى رشته‏هايى را به صورت فنون مى‏داند و اصطلاحاتى را حفظ كرده و كاركشته در يك فن يا چند فن است باشد آنها غير از اين صفت است.

اين همه نوابغ و اعاظم آمدند ولى حتى يك نفرشان مدعى امامت نشد. نه ملاصدرا گفت من امامم و نه شيخ الرئيس و نه فارابى و نه ديگران. اين حرف ابن‏فنارى روى برهان است و معاضَد به قرآن كريم و منطق وحى است كه بزرگ‏ترين شرط خلافت علم به همه مراتب است. به دنبال آن گويد: اين چنين كسى بايد با يك دست از بالا بگيرد و با دست ديگر به ديگران بدهد و او واسطه فيض الهى است.

خوب اگر به مراتب و اهل آن و احكام و حقوقشان علم نداشته باشد و به اين قابليت و ظرفيت و اعتدال و نفس مكتفى نرسيده باشد چگونه به صفات مستخلف متصف مى‏شود و واسطه فيض او مى‏گردد؟

در جاى ديگر كتابش نيز مى‏فرمايد: «على أنّ له فوق مقام الخلافة» يعنى او را فوق مقام خلافت نيز هست، چون خلافت مثل نبوت روى به خلق داشتن است كه اخبار و انباء و اعلام را به همراه دارد، ولى آن ولىّ اللّهى كه مربوط به مقام ولايتش هست از بطنان حقيقت عالم مى‏گيرد و آن به خود ذات وى ارتباط دارد و آن فوق مقام خلافت است لذا در آن مرتبه روى به خلق ندارد، اقرأ و ارقه.

ج: دروس شرح فصوص الحكم قيصرى، ص: ۵۱۷

عالم اعيان مظهر اسم الاول و الباطن مطلق است (مراد از اين اعيان همان اعيان ثابته در صقع ربوبى است) و عالم ارواح مظهر اسم الباطن و الظاهر مضاف به نسبت به باطن است از آن جهت كه اعيان است باطن است ولى به كلى هم ظاهر نيست، زيرا كه ظاهرتر از او هم هستند كه عالم شهادت مطلقه است. و عالم شهادت مظهر ا سم الظاهر مطلق است و مظهر اسم الآخر به يك وجه است بدين جهت كه آخر قوس نزول است آخر است وگرنه اول قوس صعود هم هست، پس سلسله وجود تا به آخر قوسش به عالم شهادت مى‏رسد و دوباره ازاين جا به سوى مبدأ رجوع مى‏كند «ثم يعرج اليه …» پس عالم شهادت به لحاظ تنزل در قوس نزول آخر است. و عالم آخرت مظهر اسم الآخر مطلق است.

مظهر اسم اللَّه‏

انسان كامل جامع همه عوالم اربعه مذكور است و لذا حاكم در همه عوالم است پس او مظهر اسم شريف «اللَّه» است.

در تمام اينها كه هر عالمى مظهر اسمى بود به لحاظ سلطان آن اسم در اين مظهر است ولى انسان كامل مظهر اسم اللَّه است نه اسماى تك تك بلكه اسم اللَّه كه مستجمع همه صفات كماليه است و لذا اسم شريف اللَّه كعبه همه اسماست و همه اسماء اللَّه حول اين قبله و كعبه در طوافند و لذا مظهر اين اسم هم قهراً بايد اتمّ مظاهر باشد.

اسماء بى مظاهر نمى‏شوند

به مبناى رصين و متين اين آقايان در عرفان اسماء اللَّه بى مظاهر نمى‏شوند و اللَّه هم هيچ گاه بى مظهر نمى‏شود.

عالم عنصرى بى انسان كامل نيست‏

لذا هيچ وقت جهان نشئه عنصرى خالى از انسان كامل مظهر اللَّه نيست كه از اين كون جامع به قطب عالم امكان تعبير مى‏نمايند، زيرا نماينده حق متعال و مظهر اسم اللَّه بايد در عالم عنصرى باشد تا همگان حيات داشته باشند.

د: دروس شرح فصوص الحكم قيصرى، ص: ۵۱۹

انسان كامل حاكم است‏

مراد از حاكم يعنى متصرف كه عنوان حاكم را حفظ نماييد كه غالب و محيط بر همه است و لذا انسان كامل تصرّف در ماده كائنات مى‏كند و اين آقايان از اين مقام انسان كامل تعبير به «مقام كن» مى‏كنند البته باذن اللَّه كه‏ «إِذا أَرادَ شَيْئاً أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ»[۸]. و در اين حال اسماى تكوينى حق به نحو كمال در او متحققند و او خليفه الله است كه بايد به صفات مستخلف باشد تا تصرف در ماده كائنات نمايد و به محض انشاء فعل (شيئى) متحقق مى‏شود.

مثل قضيه امام هشتم عليه السلام كه شير پرده را امر كرد، سپس به صورت شير درنده عينى درآمد و حضرت امام هفتم عليه السلام در منى با نوك پاى مبارك خود به گاو مرده‏اى زد و او زنده شد كه آن زن متوجه نبود و فرياد زد كه‏اى مردم عيسى روح‏اللَّه اين جاست كه مرده زنده مى‏كند و حضرت خود را در ميان جمعيت غايب كرد، يا داستان حضرت ابراهيم عليه السلام با آن چهار مرغ كه اسم شريف محيى را داراست و با اين اسم احيا مى‏كند. يا حضرت موسى عليه السلام در دريا تصرف مى‏كند و امر مى‏كند كه فرعون را بگيرد. و يا تصرفاتى همانند تصرف در اجرام علوى و در كوه كه شق الجبل باشد چه در بخش دعا و يا در بخش نفرين نيز اين چنين است. آن روحانيت ماوراى طبيعت با آن ارتباطى كه دارد اگر بخواهد مى‏تواند كوه‏ها را از جاى بركند. لذا مورد مخصص نيست و بر اساس موقعيت‏ها تصرفات انجام مى‏گردد مثل واقعه كندنِ درب قلعه خيبر كه حضرت وصى عليه السلام قسم ايراد كرد كه اعضاى من آن را مسّ نكرده است و به قوه غذايى و جسمانى و جسدى نبود بلكه به قوه روحانى بوده است.

و مواردى همانند آن‏چه در واقعه‏ «عَبْداً مِنْ عِبادِنا»[۹] با حضرت موساى كليم عليه السلام رخ داده از اين موارد است. يا آنچه راجع به آصف برخيا وزير حضرت سليمان عليه السلام‏ رخ داده است از همين قبيل است. سخن «اذا شاءوا ان علموا علموا و اذا شاءوا أن عملوا عملوا» در مورد آنان صادق است. اينان به ظاهر بشرند ولى در باطن حساب ديگرى دارند كه:

ظاهراً آن شاخ اصل ميوه است‏ باطناً بهر ثمر شد شاخ هست‏
گر به ظاهر من زآدم زاده‏ام‏ من به معنا جدِّ جدّ افتاده‏ام‏
كز براى من بدش سجده ملك‏ وزپى من رفت تا هفتم فلك‏
پس ز من زاييد در معنا پدر پس زميوه زاد در معنا شجر

از آن جنبه معنوى و روحانيشان حاكمند بر كائنات و البته به اذن اللَّه تكوينى كه اين اذن در همه موجودات نهفته شده است، چون متصف به صفات ربوبى‏اند.

ه: دروس شرح فصوص الحكم قيصرى، ص: ۵۶۳:

[۱] . مفاتیح الجنان، دعاهای هر روز ماه رجب- بار خدایا به راستی من درخواست می­کنم از تو به مقصودهای تمام آنچه می­خواند تو را بدان کارگزاران دستورت امینان بر راز تو.

[۲] . سوره بقره، آیه ۳۰- (به خاطر بياور) هنگامى را كه پروردگارت به فرشتگان گفت: «من در روى زمين، جانشينى [نماينده‏اى‏] قرار خواهم داد.

[۳] . سوره بقره، آیه ۳۱- سپس علم اسماء [علم اسرار آفرينش و نامگذارى موجودات‏] را همگى به آدم آموخت. بعد آنها را به فرشتگان عرضه داشت و فرمود: «اسامى اينها را به من خبر دهيد!»

[۴] . سوره بقره، آیه ۱۲۴- (به خاطر آوريد) هنگامى كه خداوند، ابراهيم را با وسايل گوناگونى آزمود. و او به خوبى از عهده اين آزمايشها برآمد.

[۵] سوره بقره، آیه ۱۲۴- خداوند به او فرمود: «من تو را امام و پيشواى مردم قرار دادم!».

[۶] سوره بقره، آیه ۱۲۴- از دودمان من (نيز امامانى قرار بده!)

[۷] . سوره انعام، آیه ۱۲۴- خداوند آگاهتر است كه رسالت خويش را كجا قرار دهد!

[۸] ( ۱). يس( ۳۶) آيه ۸۲٫

[۹]. سوره کهف، آیه ۶۵- بنده‏اى از بندگان ما.

ادامه دارد…

گردآوری:مجتبی معینی، عضو تحریریه مکتب وحی استان گیلان

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

دوست دارید به بحث ملحق شوید؟
Feel free to contribute!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *